نودهشتیا https://98iaa.ir دانلود رمان,رمان دانلود,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید Thu, 15 Sep 2022 19:36:14 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.9.12 معرفی نودهشتیا https://98iaa.ir/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/ https://98iaa.ir/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/#respond Thu, 15 Sep 2022 19:32:18 +0000 http://98iaa.ir/?p=500 نودهشتیا که تاکنون در تمامی زمینه های نویسندگی پیش قدم بوده است با تشکیل تیمی از ناظر های راهنما گامی جهت گسترش دامنه نویسندگی و آموزش نویسندگی آنلاین برداشته است. این تیم که در دو بخش راهنما و ناظر تقسیم ...

نوشته معرفی نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
نودهشتیا که تاکنون در تمامی زمینه های نویسندگی پیش قدم بوده است با تشکیل تیمی از ناظر های راهنما گامی جهت گسترش دامنه نویسندگی و آموزش نویسندگی آنلاین برداشته است.
این تیم که در دو بخش راهنما و ناظر تقسیم بندی شده، کار را با آموزشات خود، برای نویسندگان آنلاین نویس هموار ساخته است.
تیم راهنما که در ابتدای عضویت نویسندگان به نودهشتیا، مسعولیت راهنمایی و آموزش آنها را جهت کار با انجمن عهده دار هستند، نویسنده را برای ساخت تاپیک رمان خود در نودهشتیا همراهی می‌کنند.


کاربران هنگام بروز مشکل در تمامی بخش های سایت، با مراجعه به تیم راهنما و سرپرست تیم، مدیر راهنما، می‌توانند پاسخ سوالات خود را هرچه سریع تر دریافت کنند.
دسته دیگر این تیم که ناظران رمان را تشکیل می‌دهد، در وحله دوم، یعنی بعد از ساخت تاپیک رمان، به نویسنده می‌پیوندند.
کار آن‌ها بدین گونه می‌باشد که با مطالعه رمان و اثر نویسندگان، آموزشات خود را در جهت پیشرفت و کاستی های رمان آغاز می نمایند.
ناظر ها با آموزش تمامی نکات نویسندگی و اصول درست نویسی سعی دارند تا نویسندگان بهترین خود را ارائه کنند.
تیم ناظر های راهنما، باتوجه به وظایف و شیفت های تأیین شده، در تمام بیست و چهار ساعت روز آماده پاسخگویی و ارائه خدمات به نویسندگان فهمیم هستند. انجمن رمان نویسی

 

نوشته معرفی نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
https://98iaa.ir/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/feed/ 0
دانلود رمان فرار از خواب https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8/ https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8/#respond Tue, 19 Feb 2019 19:11:47 +0000 http://98iaa.ir/?p=484 دانلود رمان فرار از خواب   تا به حال دیده اید کسی از خواب فرار کند؟ از شب؟! مردی به حال اقرار، پیر شده در ایام جوانی! مردی مرموز و بی رحم سالهاست که به دنبال گمشده ایست که از ...

نوشته دانلود رمان فرار از خواب اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
دانلود رمان فرار از خواب

دانلود رمان فرار از خواب

دانلود رمان فرار از خواب

 

تا به حال دیده اید کسی از خواب فرار کند؟ از شب؟!

مردی به حال اقرار، پیر شده در ایام جوانی! مردی مرموز و بی رحم سالهاست که به دنبال گمشده ایست که از گذشته هایش گم کرده. در این راه از هیچ مانعی باکی ندارد. با تمام جاذبه ها و خطر ها میجنگد. به خیال خود با خدا میجنگد!
اما یک شب…همه چیز زندگی او تحت الشعاع قرار میگیرد

باید دید اینبار چه کسی پیروز میشود. روزگار بر او غلبه میکند یا او بر روزگار.
“رمان فرار ازخواب”
“مریم سارابه”

مقدمه:نودهشتیا

شب میشود و باز مهتاب بالا می آید. هر قدم که به سمت اتاقم برمیدارم انگار تیری در قلبم فرو میرود! چشم هایم را میبندم و تاتر شروه میشود…
هر شب با اجبار به این صحنه ی سیاه تاتر دعوت میشوم‌ تماشاچی هستم ولی نقش اول داستان.
سکانس اول نوستالژیکِ با یک زندگی آرام. سکانس دوم دراماتیک است با کمس تشنج قابل حل!
طاقت نمی آورم و چشمهایم را باز میکنم. از صحنه ای خطرناک پرت میشوم به اتاق آرام و تاریک خودم! یک آنتراک کوچک نیاز هر بازیگر و تماشاچی است.
ولی من از این نمایش خسته ام….نمیخواهم به صحنه بازگردم ولی مرا قل و زنجیر شده به صحنه باز می گردانند.
سکانس بعدی اکشن است! بار رنگ خون و صحنه ای آتشین…انگار آتش را به جان من زده اند. میخواهم فرار کنم. میخواهم آتش را خاموش کنم اما نمیشود! شیطان بزرگ به دست و پا زدن من میخندد. میخواهم با دستهایم سلاخی اش کنم ولی نمیشود…
سکانس چهارم رمانتیک است…آرام و ساکت …و تنها بوی گل نسترن می آید! بوی خیانت در مشامم می پیچد و باز آتش و من و صدای اسلحه…با وحشت از خواب بیدار میشوم.
از سکانس آخر فرار میکنم! سالهاست که نگذاشته ام سکانس آخر را چشمهایم ببیند…فرار میکنم من از آخر قصه…فرار میکنم از خواب…
خوابی که هر لحظه اش تداعی گذشته است….
#رمان_فرارازخواب

قسمتی از رمان :

سنگی را از روی زمین برداشتم …روی زانو نشستم سنگ و چند بار زدم به قبر. دستم و گذاشتن روی پیشونیم به عکسشون روی قبر خیره شدم! آخ خدا! کاش میدیمت اونوقت فقط ازت میپرسیدم چرا؟ این رسمش نبود…نبود.
آهی کشیدم و بلند شدم. گلهای مریم و شقایقی که گرفته بودم گذاشتم روی قبر زیر لب زمزمه کردم
_تا بعدا…خداحافظ
حرکت کردم نزدیک ماشین بودم که موبایلم زنگ خورد. با دیدن اسمش کمی اخم هایم توی هم رفت.جواب ندادم هیچ حوصله نداشتم…ریموت و به طرف ماشین گرفتم

پیشنهاد ما:

دانلود رمان کالی

دانلود رمان جام مستان

نوشته دانلود رمان فرار از خواب اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8/feed/ 0
دانلود رمان جام مستان https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/ https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/#comments Sat, 16 Feb 2019 05:37:37 +0000 http://98iaa.ir/?p=466 دانلود رمان جام مستان   مستانه علوی، وکیل پایه یک دادگستری، دختری مستقل و خودساخته، بسیار موقر و باوقار، پرونده‌ی سختی را بر عهده می‌گیرد که زندگی‌اش را دگرگون می‌کند و… ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ نون سوگند به قلم و ...

نوشته دانلود رمان جام مستان اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
دانلود رمان جام مستان

دانلود رمان جام مستان

دانلود رمان جام مستان

 

مستانه علوی، وکیل پایه یک دادگستری، دختری مستقل و خودساخته، بسیار موقر و باوقار، پرونده‌ی سختی را بر عهده می‌گیرد که زندگی‌اش را دگرگون می‌کند و…

ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ

نون سوگند به قلم و آنچه مى‌نویسد.

مقدمه:نودهشتیا

می‌پرسم… شاید از تو، شاید از خود
کـه چرا زندگی‌ام برعکس تا شد!
می‌خوانم… شاید از تو، شاید از خود
که چرا زندگی‌ام بیگانه سوا شد!
می‌گویم… شاید از تو، شاید از خود
که چرا زندگی‌ام بیهوده روا شد
می‌جویم‌… شاید از تو، شاید از خود
که دلم… دیوانه رها شد!

 

قسمتی از رمان :

با حرص و عصبانیت پله‌های آگاهی رو بالا رفتم و وقتی به در اتاقش رسیدم، بی‌توجه به سربازی که دنبالم افتاده بود و هِی “خانم، خانم” می‌کرد در رو تند و محکم باز کردم.
مثل همیشه اخم داشت و با جدیت مشغول بررسی پرونده‌ی مقابلش بود.
با باز شدن در، نگاهش رو بالا آورد و وقتی من رو دید، با تعجب و ابروهایی بالا رفته نگاهم کرد.
نفسِ پرحرصم رو بیرون دادم و سربازِ پشت سرم احترام نظامی گذاشت.
چشم تنگ کردم و اون بی‌توجه به حضور من رو به سرباز گفت:
-راحت باش!
سرباز بیچاره به تِته پِته افتاده بود. مرد هم انقدر ترسو؟
مردی که از هم‌جنس خودش وحشت داشته باشه که مرد نیست. والله!
البته از این دیو دو سر باید هم ترسید!
-قُ… قربان… من… بهشون گُ… گُف
دست بزرگ و مردونش رو به نشونه‌ی سکوت بالا گرفت و خیلی خونسرد گفت:
-مشکلی نیست، می‌تونی بری.
سرباز سری تکون داد و بدون تعلل اتاق رو ترک کرد.
با صدای بسته شدن در اتاق من هم به سمت میزش قدم برداشتم و رو به روش ایستادم. خودش رو جلوتر کشید و روی صورتم دقیق شد.

 

پیشنهاد نودهشتیا:

دانلود رمان هیرکان

دانلود رمان کالی

 

دانلود فایل pdf

دانلود فایل apk

منبع:romankade

نوشته دانلود رمان جام مستان اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/ 1
دانلود رمان کالی https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%84%db%8c/ https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%84%db%8c/#comments Fri, 15 Feb 2019 18:33:19 +0000 http://98iaa.ir/?p=463 دانلود رمان کالی درد به استخوانم رسیده، اما هنوز خودم را نباخته‌ام و روزگار را زندگی می‌کنم، خودم را به بی خیالی می زنم و انقدر می خندم که سرم از آن همه حماقت هایی که کردم درد می گیرد. ...

نوشته دانلود رمان کالی اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
دانلود رمان کالی

دانلود رمان کالی

دانلود رمان کالی

درد به استخوانم رسیده، اما هنوز خودم را نباخته‌ام و روزگار را زندگی می‌کنم، خودم را به بی خیالی می زنم و انقدر می خندم که سرم از آن همه حماقت هایی که کردم درد می گیرد. تنها که می شوم زنی مدفون در من سر از زیر گور بی خیالی هایش بیرون می‌آورد، تو را از پس ذهنش بیرون می‌کشد، و درست مقابلش می‌نشاند، به چشمانت خیره می‌شود، بدون حرف، بدون گلایه شاید هنوز هم برق نگاهت او را می‌ترساند، شاید هم دلش شور کس دیگری را می زند…

ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ

نون سوگند به قلم و آنچه مى‌نویسد.

مقدمه:نودهشتیا

حس و حالی که من دارم، اسم خاصی نداره و تو
هیچ مکتبی قرار نگرفته، حسیه بین تنهایی و بی کسی!
اگه می‌تونستم از این گمشدگی خلاص شم،
بدون شک بی‌کسی رو انتخاب می‌کردم بی‌کسی
خیلی صادقانه تره، اما تنهایی نه؛ تنهایی مدام این فکر رو
می‌اندازه تو سرت که شاید کسی از راه برسه…

 

قسمتی از رمان :

هر سال زمستان به این سردی بود، یا از آن موقع که تو رفتی گرما با ما غریبگی می‌کند؟
فقط خدا می‌داند که چه قدر برای صدایت، بوی تنت، یک لحظه در آغوش کشیدنت دلتنگم.
زود بود برای رفتنت. پروا و پندار هنوز خیلی کوچک اند برای یتیم شدن؛ پدر از وقتی رفته ای تازه فهمیده‌ام یتیمی که می‌گویند چیست.
یتیمی یعنی اشک چشم که هیچ وقت خشک نمی‌شود و دلی که هیچ وقت شاد نمی‌شود.
هنوز باور نکرده‌ام که برا همیشه رفته ای، مگر می‌شود؟!
کف دستانم که از شدت سرما قرمز و خشک شده را روی سنگ قبر می‌کوبم و داد می‌زنم:
-بلندشو، بابا بلند شو بریم. ببین دست هام رو، ببین چه سرده. آخه مگه اینجا جای خوابیدنه؟ شیرین بانوت تو خونه منتظره بلندشو بریم تا خودت ببینی، تو این مدت، بعد رفتنت مامان چقدر پیر شده.
سر روی سنگ قبر سرد گذاشتم.
-ما رو دوست نداشتی. به خاطر مامان می‌موندی بابا.
نمی‌دانم چقدر زار زدم، چقدر فریاد کشیدم، گله کردم، مگر چقدر حرف در دلم بود که حالا که به خود آمده بودم، خورشید غروب کرده بود!
سکوت قبرستان آن هم در این فصل و باد سردی که از روی تنم می‌گذشت. دست به دست هم داده بودند، برای فراری دادنم.

 

پیشنهاد ما:

دانلود رمان صلیب عشق

دانلود رمان هیرکان

 

دانلود فایل pdf

دانلود فایل apk

منبع:romankade

 

نوشته دانلود رمان کالی اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%84%db%8c/feed/ 1
دانلود رمان هیرکان https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%db%8c%d8%b1%da%a9%d8%a7%d9%86/ https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%db%8c%d8%b1%da%a9%d8%a7%d9%86/#respond Wed, 13 Feb 2019 18:30:41 +0000 http://98iaa.ir/?p=454 دانلود رمان هیرکان   هیرکان قدیسه ای از جادوگران که اعتقاد به خدای یگانه ندارد و مردی بت پرست است. او طی گذشته‌ای تلخ ناپدید می‌شود که همه خیال می‌کنند او فوت شده و ثولن کسی که راه استادش هیرکان ...

نوشته دانلود رمان هیرکان اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
دانلود رمان هیرکان

دانلود رمان هیرکان

دانلود رمان هیرکان

 

هیرکان قدیسه ای از جادوگران که اعتقاد به خدای یگانه ندارد و مردی بت پرست است.

او طی گذشته‌ای تلخ ناپدید می‌شود که همه خیال می‌کنند او فوت شده و ثولن کسی

که راه استادش هیرکان را ادامه می‌دهد اما یک عشق باعث می‌شود او یگانه پرست

شود. و در این بین اتفاقاتی می‌افتد و رازهایی نهفته آشکار می‌شود.

نودهشتیا پیش گفتار :نودهشتیا

گاهی اوقات آسمان مرا در بر می گیرد. در بر افسانه ای عظیم. در بر از تاریکی که بفهماند این افسانه،

افسانه ای است از دل خاک که جوشش چون آتش پدیدار شود.

خودشید تازه غروب کرده بود و آسمان رنگ آتش را در تاریکی خو گرفته بود. ماه کم کم پدیدار گشت و

به تاریکی روشنایی را جلا داد. جنگل در سکوت به سر می برد و صدای زوزه گرگ ها کل فضای جنگل

را گرفته بود. صدای پارس سگ ها نزدیک بود. شاخ و برگ درختان به زمین سایه ی ترسناکی را تشکیل

داده بود. برگ ها با وجود بادی که می وزید به شدت تکان می خوردند و صدای خش تولید کرده بودند.
در این ما بین مردی با قدی متوسط موهایی بور و در هم ریخته و صورت سیره اش سبز پوست بود با

قدم هایی پی در پی و آرام در جنگل قدم می نهاد. گویا دنبال چیزی در جنگل می گشت. بر کمرش

نیزه بسته بود و بر روی کمر بندش چاقوی کوچک تیزی وصل بود و براقیش در شب می درخشید.

دستش روی صورتش قرار گرفت و پیشانی اش را بی هدف خاراند جایی که یکی از ابروهای مرد

پارگی داشت. همان طور قدم می زد که صدای وز وز حیوانی را شنید و قصد شکار کرد سرعت قدم

هایش را کند کرد و به آرامی قدم برداشت.

 

حتما بخوانید

داستان کوتاه رویای واهی

دانلود رمان صلیب عشق

 

 

دانلود فایل pdf

دانلود فایل apk

منبع:romankade

نوشته دانلود رمان هیرکان اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%db%8c%d8%b1%da%a9%d8%a7%d9%86/feed/ 0
دانلود رمان صلیب عشق https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b5%d9%84%db%8c%d8%a8-%d8%b9%d8%b4%d9%82/ https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b5%d9%84%db%8c%d8%a8-%d8%b9%d8%b4%d9%82/#respond Tue, 12 Feb 2019 18:38:07 +0000 http://98iaa.ir/?p=449 دانلود رمان صلیب عشق آدمها یکبار عمیقاً عاشق میشوند،چون تنها یکبار نمی ترسند که همه چیز خود را از دست بدهند؛اما پس از همان یکبار،ترس ها آنقدرعمیق‌میشوند که عشق دور می‌ایستد. رمان صلیب عشق نویسنده:پردیس‌ نیک‌ کام قسمتی از رمان ...

نوشته دانلود رمان صلیب عشق اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
دانلود رمان صلیب عشق

دانلود رمان صلیب عشق

دانلود رمان صلیب عشق

آدمها یکبار عمیقاً عاشق میشوند،چون تنها یکبار نمی ترسند

که همه چیز خود را از دست بدهند؛اما پس از همان یکبار،ترس ها

آنقدرعمیق‌میشوند که عشق دور می‌ایستد.
رمان صلیب عشق

نویسنده:پردیس‌ نیک‌ کام

قسمتی از رمان :نودهشتیا

اخرین بشقاب توی سینگ رو هم اب کشیدمو دستامو به کمک گوشه دامنم خشک کردم.

در سلول با صدای بلندی باز شد وصدای زمخت نگهبان توی سرم پیچید.

_آناستازیا….

_بله

_راه بیوفت ملاقاتی داری…

تای ابروم بالا رفت…. کی میتونست باشه!

دمپاییامو پام کردم و دستی به لباس هام کشیدم.

چادر کهنه توسی رنگی رو روی سرم انداختم و از سلول خارج شدم.

نگهبان نگاهی بهم انداخت و اشاره کرد دستامو جلو ببرم.

دستبند رو به مچم زد و گفت:

_د یالا را بیوفت تا صبح وقت ندارم مثل بز منو نگاه کنی.

پوزخندی زدم و کنارش راه افتادم. از پیچ و خم راهرو راه رد شد و جلوی اتاقی ایستاد.

دستگیره در رو پایین کشید و در و باز کرد.
بازومو محکم چسپید و تقریبا پرتم کرد توی اتاق.

دستمو به چادرم گرفتم تا از سرم نیوفته.
اما با وجود دستبند کار خیلی سختی بود!
تنها یه میز چوبی کوچیک با دوتا صندلی که یکیشو یه زن پر کرده بود ؛اشیاء اتاق رو تشکیل میداد.

اب گلومو با استرس قورت دادم و جلو رفتم.
زن به عقب چرخید و با لبخند عمیقی نگاهم کرد.

برای خالی نبودن از احساس لبخند محوی زدم و جلو رفتم.

_بشین لطفا عزیزم.

صندلی رو عقب کشیدم و اروم نشستم.

_شما کی هستین؟

_من وکیلتم. ینی از این به بعد اینطور خواهد بود.

_وکیلم!

_بله؛ وکیلت… دادگاه برای رسیدگی به پروندت منو فرستاده.

_عجیبه…

_چی!؟

_هیچی!

سکوت کردم و به چهراش خیره شدم.
چهره معمولی داشت… میشد گفت نه زیبا و دلبر؛و نه زشت!

_خب… همه چیز رو از ابتدا برام تعریف کن.
دستش رو جلو اورد و روی دستای سردم گذاشت.
_اناستازیا؛ تو باید حرف بزنی و بگی که چه اتفاقی افتاده.
با سکوت کردنت فقط به خودت ضررمیزنی.

 

پیشنهاد ما:

دانلود رمان تهران بی تو

داستان کوتاه رویای واهی

 

دانلود فایل pdf

دانلود فایل apk

منبع:romankade

نوشته دانلود رمان صلیب عشق اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b5%d9%84%db%8c%d8%a8-%d8%b9%d8%b4%d9%82/feed/ 0
داستان کوتاه رویای واهی https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%87%db%8c/ https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%87%db%8c/#respond Mon, 11 Feb 2019 18:18:06 +0000 http://98iaa.ir/?p=446 داستان کوتاه رویای واهی به نام خالق هستی… امروز هم مثل همیشه بعد از کلی برنامه ریزی و مشکلات پایان ناپذیر خواستم با عشقم خلوت کنم و توی کافه‌ی نزدیک خونه قرار گذاشتم. نازنین خودش به کافه رفته بود و ...

نوشته داستان کوتاه رویای واهی اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
داستان کوتاه رویای واهی

داستان کوتاه رویای واهی

داستان کوتاه رویای واهی

به نام خالق هستی…

امروز هم مثل همیشه بعد از کلی برنامه ریزی و مشکلات پایان ناپذیر خواستم با عشقم خلوت کنم و توی کافه‌ی نزدیک خونه قرار گذاشتم. نازنین خودش به کافه رفته بود و

من هم مستقیم بعد از تمام شدن کار ضبط آهنگ جدیدم مستقیم از استدیو سمت کافه رفتم. این بهترین بهونه برای حل کردن دلخوری‌های پیش آمده‌ی این چند وقت اخیر بود.

آخه جدیدا نازنین به خاطر مشغله‌ی کاری من و محبوبیت و معروفیتم زبان به اعتراض باز کرده بود و از شرایط زندگی مشترکمان ناراضی بود. امروز یکی از زیباترین روزهای فصل

زمستان بود. هوا مه آلود بود و برف می‌بارید. اکنون دیگر بعد از چندین سال زندگی مشترک خوب می‌دانستم نازنینم عاشق قدم زدن زیر برف هست. گاهی با دیدن بارش برف

همچون کودکی برای برف بازی کردن ذوق می‌کرد و بالا و پایین می‌پرید اما از وقتی من به تمام رویای کودکیم رسیده‌ام و به آن موقعیت شغلی رضایت بخش انگار آرزو‌ها و

خواسته‌های عشقم هم به خاطر حفظ آبرو و موقعیت شغلی من رنگ باخته بودند

………داستان کوتاه نودشتیا…………

تا رسیدن به کافه توی فکر بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم. به کافه نگاهی انداختم که پر از مشتری بود. زیپ کاپشنم رو تا آخر کشیدم و عینک دودی و بزرگم رو به چشمم زدم.

………داستان کوتاه…………

تا از ماشین پیاده شدم و وارد کافه شدم همه با دیدن من سمتم هجوم آوردند. از بین جمعیت به نازنین که با افسوس به من خیره شده بود نگاهی کردم. نمی‌دانم چند دقیقه بین

………داستان کوتاه…………

طرفدار‌هایم مشغول عکس گرفتن و امضا دادن بودم که وقتی با هزاران مشقت رهایی یافتم با جای خالی نازنین رو به رو شدم. سریع از کافه بیرون زدم و به دور و برم نگاهی انداختم.

………داستان کوتاه…………

اما خبری از نازنین نبود. ماشین را سریع روشن کردم. هر چقدر تماس می‌گرفتم گوشی‌اش خاموش بود. دیوانه‌وار سمت خانه رانندگی می‌کردم که با صدای گوشی‌ام و یادآوری زمان

………داستان کوتاه…………

قرارداد جدیدم توسط منشی به این همه حواس پرتی خودم لعنت فرستادم و راهم را سمت دفتر کارم کج کردم. تمام طول مسیر هر چقدر با عشقم تماس گرفتم جز جمله‌ی «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است» چیزی را نشنیدم.

………داستان کوتاه…………

برعکس همیشه که با عقد هر قرارداد حس خشنودی، غرور، افتخار و هزاران حس دیگه تمام وجودم را فرا می‌گرفت امادر این لحظه نه تنها احساس خشنودی و خوشحالی نمی‌کردم

………داستان کوتاه…………

بلکه یأس و پشیمانی نیز قلبم را احاطه کرده بود. امروز حرف‌های دیشب عشقم مثل پتکی بود که روی سرم فرود می‌آمد و تمام معایب این شهرت و اعتبار را در بیم مردم بر سرم می‌کوباند.

………داستان کوتاه…………

با تمامی افکاری که ذهنم را درگیر خودش کرده بود داشتم رانندگی می‌کردم. پشت چراغ قرمز ایستادم و از پنجره‌ی دودی و بخار گرفته‌ی ماشین به بیرون خیره شدم. به تمام انسان‌هایی

………داستان کوتاه…………

که خیلی راحت و بدون دغدغه داشتن قدم می‌زدند یا به کسایی که دست در دست عشقشان زیر دانه‌های برف عاشقانه قدم می‌زدند و برای دل یکدیگر سرود عاشقی سر می‌دادند.

………داستان کوتاه…………

توجهم به گروه دختر پسرهایی معطوف شد که آن طرف خیابان کنار پارک آزادانه داشتند برف بازی می‌کردند و از ته دل قهقهه میزدند. اما من به خاطر معروفیت و به اصطلاح ساده‌تر بستن

………داستان کوتاه…………

دهن مردم و رسانه‌ها برای رسیدن به آرزویی که از وقتی ساز بدست گرفته بودم و نوازندگی و خوانندگی را شروع کرده بودم نه تنها از آرزوی‌ها و خواسته‌های خودم بلکه به خاطر من شریک

………داستان کوتاه…………

زندگی‌ام هم آرزوهایش را فدای سرشناسی من کرده بود تا مبادا نقل محفل رسانه‌ها شوم که همسر فلان خواننده یا شخص خودش در فلان خیابان قدم زنان راه می‌رفتند و یا برف بازی کردند.

………داستان کوتاه…………

به قول نازنین این حرفه‌ی لعنتی خط قرمزی روی تمام احساسات و آرزوهای دیگرم بود رسیدن به رویایی که تمام روز و شبم رو تسخیر کرده بود حالا شده بود کابوس ثانیه به ثانیه‌ی عمرم

………داستان کوتاه…………

و طلاق عاطفی من و عشقم. آری، شاید امروزِ من آرزوی خیلی از کسانی بودم که از ظاهر زندگی‌ام قضاوتم می‌کردند اما در حالیکه نمی‌دانستند همین زندگی آرام و بی‌دغدغه‌ی آنان این روزها

………داستان کوتاه نودشتیا…………

تنها آرزوی من شده است. وقتی به گذشته و پشت سرم نگاه می‌کنم تازه به حرف‌های نازنین می‌رسم و درکشان می‌کنم که تا چه حد برای رسیدن به آرمان بزرگ خودم از آرزوهای کوچک

………داستان کوتاه…………

اما در عین حال حیاتی و شیرین خودم و اطرافیان گذشته‌ام و تمامی آنها را زیر کوله باری از شهرت دفن کرده‌ام.

با صدای بوق ماشین پشتی به چراغی که سبز شده بود نگاهی می‌اندازم و با آه پر از حسرت دوباره به راهم ادامه می‌دهم.

 

منبع:romankade

نوشته داستان کوتاه رویای واهی اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%87%db%8c/feed/ 0
دانلود رمان ابریشم زندگی من https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%b4%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d9%86/ https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%b4%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d9%86/#comments Sat, 09 Feb 2019 18:08:37 +0000 http://98iaa.ir/?p=432 دانلود رمان ابریشم زندگی من استان از زبان پسری بیان می شودکه زندگیش به دست روزگار دچار طوفان شده است. نمی دانم سرنوشت مادر و پدرم از کجا گره خورده بود که من اکنون در زندگی روز مره ام سردرگم ...

نوشته دانلود رمان ابریشم زندگی من اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
دانلود رمان ابریشم زندگی من

دانلود رمان ابریشم زندگی من

دانلود رمان ابریشم زندگی من

استان از زبان پسری بیان می شودکه زندگیش به دست روزگار دچار طوفان شده است. نمی دانم سرنوشت مادر و پدرم از کجا گره خورده بود که من اکنون در زندگی روز مره ام سردرگم هستم.

مقدمه:نودهشتیا

آنقدرزمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن
…نه دستی از برون
…که همتی از درون
لازم است
……حالا اما…
نمی خواهم برخیزم
در سیاهی این شب بی ماه
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا
فردا
برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم چرا
زمین خورده ام

قسمتی از رمان نودهشتیا:

جاده رادوست بدار،کفشهایت رادربیاوروبگذارپایت گرمی وسردی آن رادرآغوش بکشد.عاشقانه درراه بی انتهایش قدم بردارد.ببین درختان کناراین جاده چه حسرت باروحریصانه راه رفتن عاشقانه ات رادر برابرهستی بیکرانش نظاره گرهستند؟آدمهای گذشتۀ زندگی منم همان درختان لخت وعریانندکه چه بی رحمانه باشاخه های خشکیده وبلند شان اجازۀنفس کشیدن رابه من ندادند وبه حکم مهمان ناخوانده این دنیابه دست جلادروزگارسیاه به دارآویختندودرباتلاق زندگی دفنم کردند .آنهاتخم خشکیدۀ نفرت رادرگوشۀ سیاه قلبم تا ابدکاشتند.
درانتهای این جادۀپرازپیچ وخمهای مبهم وموحش،لابه لای این درختهای عریان پرازحسرت ونفرت انگیز،سرزمینی به نام نورنمایان شد،درختی سبزبه انتظارنشسته بود.شاخۀ آرزوی سبزاین درخت چون گیسوانی دختری بالغ که برروی سرش گیس شده رشدکرد،دستم را گرفت ومراازمدفن باتلاق لجنزاروبی کسی بیرون کشید.جانی تازه به این جسم پلاسیده وپژمرده ام بخشید.شاخۀ آرزوازطرف خدا مأموریت یافت تاآخراین راه همراهی ام کندوآرزوهای نداشته ام رابرآورده کند تا طعم گس بدبختی ام تبدیل به دریایی ازقندشودوچه خوب است خدایی که من دارم.فرشته ای به نام مادربرایم خلق کرد تا چون درخت سایه اش بالای سرم باشدوهرگزچترمهربانی اش ازروی سرم کنارنرود.

 

دانلود فایل pdf

دانلود فایل apk

 

پیشنهاد نودهشتیا:

دانلود رمان نجات از منجلاب

دانلود رمان آبی انتقام

 

romankadeمنبع:

نوشته دانلود رمان ابریشم زندگی من اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%b4%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d9%86/feed/ 1
دانلود رمان آبی انتقام https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d9%82%d8%a7%d9%85/ https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d9%82%d8%a7%d9%85/#comments Fri, 08 Feb 2019 19:47:23 +0000 http://98iaa.ir/?p=421 دانلود رمان آبی انتقام   خلاصه: در مورد دختری به نام پانیذ که پدر و مادرش به قتل میرسند. پانیذ به دنبال این اتفاق از همه خلافکار ها متنفر میشه و یه جورایی با پلیس همکاری میکنه. بدون هیچ نام ...

نوشته دانلود رمان آبی انتقام اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
دانلود رمان آبی انتقام

دانلود رمان آبی انتقام

دانلود رمان آبی انتقام

 

خلاصه: در مورد دختری به نام پانیذ که پدر و مادرش به قتل میرسند. پانیذ به دنبال این اتفاق از همه خلافکار ها متنفر میشه و یه جورایی با پلیس همکاری میکنه. بدون هیچ نام و نشونی از خودش خلافکار ها رو لو میده. پانیذ میره که انتقامش رو از قاتلای پدر و مادرش بگیره . ببینید سرانجام این انتقام چجوری تموم میشه

دانلود رمان آبی انتقام نودهشتیا

او تنها یک دختر است! با تمام دخترانگی هایش

… با چشمان آبی نافذ… که هیچ کس راز چشمانش رو نخواهد دانست… چشمانش پرده ای ست… بین خودش و درونش… که داند چه بر سر درونش آمده؟! که به این روزش آورده؟! تنها خودش… و تنها خودش می داند… درونش… آنجاییست که نفرت فرمانروایی میکند… عطش انتقامی سخت در درونش…

نشان از درد او دارد… دردی که احساسش را… دخترانگی اش را… عشقش را… در هم پیچیده… و از شالوده تمام احساساتش… بنایی ساخته از جنس نفرت… و درست در لحظه پیروزی… عشق از درونش می جوشد… و آن جایی که عشق بر نفرت پیروز می گردد و فوران می کند… آن چشمان تشنه انتقام… دیگر دیده نمی شود… او احساس نفرت را… در پشت چشمان آبی اش مخفی می کند… درونش همچنان انتقام را می جوید… انتقامی به رنگ آبی چشمانش… او به دنبال آبی انتقام می گردد… نفرتش تسلیم می شود… فریاد عشق سر می دهد… و او می شود دختر…

آری… او تنها یک دختر ست… با چشمان آبی نافذ…!

یسنا- بروبچ، مگسا دوباره پیداشون شده!

عسل-درووووغ!

 

دانلود فایل pdf

پیشنهاد نودهشتیا:

دانلود رمان زمهریر هور

دانلود رمان نجات از منجلاب

 

منبع:۹۸iia

نوشته دانلود رمان آبی انتقام اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d9%82%d8%a7%d9%85/feed/ 1
دانلود رمان نجات از منجلاب https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%ac%d9%84%d8%a7%d8%a8/ https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%ac%d9%84%d8%a7%d8%a8/#respond Thu, 07 Feb 2019 17:42:11 +0000 http://98iaa.ir/?p=403 دانلود رمان نجات از منجلاب   انسان در تمام مراحل زندگی با صبر واستقامت باید در راه درست قدم بردارد . وبا هر وزش باد مخالف وضع وحال خود را خرابتر از قبل نکند. با اتکا به خدای بی همتا ...

نوشته دانلود رمان نجات از منجلاب اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
دانلود رمان نجات از منجلاب

 

دانلود رمان نجات از منجلاب

دانلود رمان نجات از منجلاب

انسان در تمام مراحل زندگی
با صبر واستقامت باید در راه
درست قدم بردارد .
وبا هر وزش باد مخالف وضع
وحال خود را خرابتر از قبل نکند.

با اتکا به خدای بی همتا می شود حتی از بدترین شرایط
جست.

دانلود رمان نجات از منجلاب نودهشتیا

اگر کاسه صبرت لبریز شود وتو
بتوانی در راه درست قدم برداری
انسانیت راپیشه کنی آنگاه
است که تو بزرگ منش شده ای
از خرابه هم می شودباتکیه بر
حق قصر رویا ساخت .
#نجات از منجلاب
#آزاده بختیاری

مقدمه رمان

همیشه در اعماق تاریکیها نوری
سراسر تارو پود غم آلود بدن ما
را روشن می کند.
آن نور خداییست .
اوکسی است که در تنگنا رهایت
نمی کند،رازت را بر ملا نمی کندو
گناههایت را به رویت نمی آورد.
تو هر بار توبه کنی با آغوش باز
می پذیردت.
در این غریب آباد که حاکمانش
در زندگی من پست تینت وسیاه
دل بودندچاره ای جز گریستن و
چنگ زدن به دامان پاک الله نداشتم.
چه ظلم بزرگی وچه جفایی در حق خودم کردم وخود را در منجلابی فرو بردم که تاوان سنگینی برایش پرداختم.
وسوسه اگر سراغ ما بیاید و
شر ،بدبختی،از هم پاچیدگی
زندگی را به همراه خود بیاورد
باید از آن دوری کنی وسعادت
را فقط از مهر آفرین مهر گستر
بخواهی.

قسمتی از رمان :نودهشتیا

یه دختر جنوب شهری بایه خونواده معمولی تو خیابونا و
کوچه های جنوب شهر تهران
قد کشیدم وبزرگ شدم .
با داداش کوچیکم وبابا ومامانم
زندگی می کنم ‌
اون زمونا به تهران ،تهرون می گفتن.
بابای من یه لات به تموم معنی
بود.
مامانم یه زن خونه دار بود که جور بی مرامی بابا رو می کشید.
از سر کار رفتن بابا خبری نبود .
اخلاق خوب ومحبتم که ابدا.
تموم کار وبارش مزه پرونی والواتی سر کوچه وبازار بود آخ
که دم از غیرت می زد اما ته بی
مرامی بود .
شبا مست وخراب با نارفیقاش
بر می گشت محله، از صدای
خوندن آهنگهای شیش وهشت
اونا صدای اهالی محل در اومده
بود .

پیشنهاد ما:

دانلود رمان آخرین کیفر

دانلود رمان زمهریر هور

 

 

دانلود فایل pdf

دانلود فایل apk

منبع:romankade

 

نوشته دانلود رمان نجات از منجلاب اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%ac%d9%84%d8%a7%d8%a8/feed/ 0