داستان کوتاه – نودهشتیا https://98iaa.ir دانلود رمان,رمان دانلود,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید Mon, 11 Feb 2019 18:18:06 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.9.12 داستان کوتاه رویای واهی https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%87%db%8c/ https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%87%db%8c/#respond Mon, 11 Feb 2019 18:18:06 +0000 http://98iaa.ir/?p=446 داستان کوتاه رویای واهی به نام خالق هستی… امروز هم مثل همیشه بعد از کلی برنامه ریزی و مشکلات پایان ناپذیر خواستم با عشقم خلوت کنم و توی کافه‌ی نزدیک خونه قرار گذاشتم. نازنین خودش به کافه رفته بود و ...

نوشته داستان کوتاه رویای واهی اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
داستان کوتاه رویای واهی

داستان کوتاه رویای واهی

داستان کوتاه رویای واهی

به نام خالق هستی…

امروز هم مثل همیشه بعد از کلی برنامه ریزی و مشکلات پایان ناپذیر خواستم با عشقم خلوت کنم و توی کافه‌ی نزدیک خونه قرار گذاشتم. نازنین خودش به کافه رفته بود و

من هم مستقیم بعد از تمام شدن کار ضبط آهنگ جدیدم مستقیم از استدیو سمت کافه رفتم. این بهترین بهونه برای حل کردن دلخوری‌های پیش آمده‌ی این چند وقت اخیر بود.

آخه جدیدا نازنین به خاطر مشغله‌ی کاری من و محبوبیت و معروفیتم زبان به اعتراض باز کرده بود و از شرایط زندگی مشترکمان ناراضی بود. امروز یکی از زیباترین روزهای فصل

زمستان بود. هوا مه آلود بود و برف می‌بارید. اکنون دیگر بعد از چندین سال زندگی مشترک خوب می‌دانستم نازنینم عاشق قدم زدن زیر برف هست. گاهی با دیدن بارش برف

همچون کودکی برای برف بازی کردن ذوق می‌کرد و بالا و پایین می‌پرید اما از وقتی من به تمام رویای کودکیم رسیده‌ام و به آن موقعیت شغلی رضایت بخش انگار آرزو‌ها و

خواسته‌های عشقم هم به خاطر حفظ آبرو و موقعیت شغلی من رنگ باخته بودند

………داستان کوتاه نودشتیا…………

تا رسیدن به کافه توی فکر بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم. به کافه نگاهی انداختم که پر از مشتری بود. زیپ کاپشنم رو تا آخر کشیدم و عینک دودی و بزرگم رو به چشمم زدم.

………داستان کوتاه…………

تا از ماشین پیاده شدم و وارد کافه شدم همه با دیدن من سمتم هجوم آوردند. از بین جمعیت به نازنین که با افسوس به من خیره شده بود نگاهی کردم. نمی‌دانم چند دقیقه بین

………داستان کوتاه…………

طرفدار‌هایم مشغول عکس گرفتن و امضا دادن بودم که وقتی با هزاران مشقت رهایی یافتم با جای خالی نازنین رو به رو شدم. سریع از کافه بیرون زدم و به دور و برم نگاهی انداختم.

………داستان کوتاه…………

اما خبری از نازنین نبود. ماشین را سریع روشن کردم. هر چقدر تماس می‌گرفتم گوشی‌اش خاموش بود. دیوانه‌وار سمت خانه رانندگی می‌کردم که با صدای گوشی‌ام و یادآوری زمان

………داستان کوتاه…………

قرارداد جدیدم توسط منشی به این همه حواس پرتی خودم لعنت فرستادم و راهم را سمت دفتر کارم کج کردم. تمام طول مسیر هر چقدر با عشقم تماس گرفتم جز جمله‌ی «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است» چیزی را نشنیدم.

………داستان کوتاه…………

برعکس همیشه که با عقد هر قرارداد حس خشنودی، غرور، افتخار و هزاران حس دیگه تمام وجودم را فرا می‌گرفت امادر این لحظه نه تنها احساس خشنودی و خوشحالی نمی‌کردم

………داستان کوتاه…………

بلکه یأس و پشیمانی نیز قلبم را احاطه کرده بود. امروز حرف‌های دیشب عشقم مثل پتکی بود که روی سرم فرود می‌آمد و تمام معایب این شهرت و اعتبار را در بیم مردم بر سرم می‌کوباند.

………داستان کوتاه…………

با تمامی افکاری که ذهنم را درگیر خودش کرده بود داشتم رانندگی می‌کردم. پشت چراغ قرمز ایستادم و از پنجره‌ی دودی و بخار گرفته‌ی ماشین به بیرون خیره شدم. به تمام انسان‌هایی

………داستان کوتاه…………

که خیلی راحت و بدون دغدغه داشتن قدم می‌زدند یا به کسایی که دست در دست عشقشان زیر دانه‌های برف عاشقانه قدم می‌زدند و برای دل یکدیگر سرود عاشقی سر می‌دادند.

………داستان کوتاه…………

توجهم به گروه دختر پسرهایی معطوف شد که آن طرف خیابان کنار پارک آزادانه داشتند برف بازی می‌کردند و از ته دل قهقهه میزدند. اما من به خاطر معروفیت و به اصطلاح ساده‌تر بستن

………داستان کوتاه…………

دهن مردم و رسانه‌ها برای رسیدن به آرزویی که از وقتی ساز بدست گرفته بودم و نوازندگی و خوانندگی را شروع کرده بودم نه تنها از آرزوی‌ها و خواسته‌های خودم بلکه به خاطر من شریک

………داستان کوتاه…………

زندگی‌ام هم آرزوهایش را فدای سرشناسی من کرده بود تا مبادا نقل محفل رسانه‌ها شوم که همسر فلان خواننده یا شخص خودش در فلان خیابان قدم زنان راه می‌رفتند و یا برف بازی کردند.

………داستان کوتاه…………

به قول نازنین این حرفه‌ی لعنتی خط قرمزی روی تمام احساسات و آرزوهای دیگرم بود رسیدن به رویایی که تمام روز و شبم رو تسخیر کرده بود حالا شده بود کابوس ثانیه به ثانیه‌ی عمرم

………داستان کوتاه…………

و طلاق عاطفی من و عشقم. آری، شاید امروزِ من آرزوی خیلی از کسانی بودم که از ظاهر زندگی‌ام قضاوتم می‌کردند اما در حالیکه نمی‌دانستند همین زندگی آرام و بی‌دغدغه‌ی آنان این روزها

………داستان کوتاه نودشتیا…………

تنها آرزوی من شده است. وقتی به گذشته و پشت سرم نگاه می‌کنم تازه به حرف‌های نازنین می‌رسم و درکشان می‌کنم که تا چه حد برای رسیدن به آرمان بزرگ خودم از آرزوهای کوچک

………داستان کوتاه…………

اما در عین حال حیاتی و شیرین خودم و اطرافیان گذشته‌ام و تمامی آنها را زیر کوله باری از شهرت دفن کرده‌ام.

با صدای بوق ماشین پشتی به چراغی که سبز شده بود نگاهی می‌اندازم و با آه پر از حسرت دوباره به راهم ادامه می‌دهم.

 

منبع:romankade

نوشته داستان کوتاه رویای واهی اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%87%db%8c/feed/ 0
دانلود داستان زندگی در شیفت دوم https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d9%81%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/ https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d9%81%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/#respond Thu, 22 Nov 2018 18:43:38 +0000 http://98iaa.ir/?p=180 دانلود داستان زندگی در شیفت دوم نام داستان : زندگی در شیفت دوم نویسنده : ژیلا.ح-(کاربرانجمن نودهشتیا) تعداد صفحات: ۱۳ خلاصه داستان: … (داستان کمه بهتره خودتون بخونین .) بخشی از داستان:دانلود داستان زندگی در شیفت دوم بنگ ! چند ...

نوشته دانلود داستان زندگی در شیفت دوم اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
دانلود داستان زندگی در شیفت دوم
 دانلود داستان زندگی در شیفت دوم

دانلود داستان زندگی در شیفت دوم

نام داستان : زندگی در شیفت دوم
نویسنده : ژیلا.ح-(کاربرانجمن نودهشتیا)

تعداد صفحات: ۱۳

خلاصه داستان:

(داستان کمه بهتره خودتون بخونین .)

بخشی از داستان:دانلود داستان زندگی در شیفت دوم

بنگ ! چند ثانیه سرماي شدیدي رو توي بدنم احساس کردم و بعد انگار یه نیرویی
وادارم کرد تا بایستم . فربد متحیر و ناباورانه به جسم بی تحرك من خیره شده بود
و من بدون هیچ حسی بی تفاوت خیره ي مرد اسلحه بدست رو به روم بودم ؛ مردي
که عاشقانه دوسش داشتم .
با چشماي گرد شده به اسلحه اي که حالا دود کمرنگی ازش خارج می شد نگاه
کرد و بعد بی هوا انداختش زمین . در عرض چند ثانیه فقط با نگاه کردن توي
چشماش هجوم اطلاعات رو توي سرم حس و براي لحظه کوتاهی براي خودم
احساس تأسف کردم . این مرد پوچ و تو خالی بتی نبود که می پرستیدمش و
اسمش رو عشق گذاشته بودم . پرونده ي سبز روي میز توجهمو جلب کرد ، یاد نیما

افتادم.

صداي کوبیده شدن در اومد و بعد می تونستم فربد رو ببینم که داره با سرعت پله
ها رو دونه دونه می گذرونه و سعی داره فرار کنه. عجیب بود ، عجیب که نه ، همه
چی گنگ و بم شده بود . تا حالا این چیزا رو تجربه نکرده بودم . می تونستم بین

زمین و آسمون معلق باشم ، از دیوارا بدون هیچ مانعی رد شم ، یا حتی بدون عبور
از دیوار پشت دیوار و اتفاقاتی که داره می افته رو ببینم .

  • زﻣﯿﻦ اﻓﺘﺎده ﺑﻮدم ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮدم .

  • ﺣﺘﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﻋﻤﻖ ﮔﻠﻮﻟﻪ اي رو ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﺮف ﻗﻔﺴﻪ

ي ﺳﯿﻨﻪ ام،ﺟﺎﯾﯽ ﺗﻮي ﻗﻠﺒﻢ ﭘﺮﺗﺎب ﺷﺪه ﺑﻮد رو اﻧﺪازه ﺑﮕﯿﺮم . ﻫﯿﭻ وﻗﺖ ﮐﺎﻟﺒﺪم رو اﯾﻦ ﻃﻮري ﻧﺪﯾﺪه ﺑﻮدم .

اﻧﮕﺎر داﺷﺘﻢ ﺳﻪ ﺑﻌﺪي ﺟﺴﻤﻢ رو ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﺮدم . ﻧﻪ ﺗﺮﺳﯿﺪه ﺑﻮدم و ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﺷﮕﻔﺖ زده ؛ ﻓﻘﻂ

ﻧﻮﻋﯽ ﻫﻤﺪردي داﺷﺘﻢ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺧﻮدم

 

دانلود فایلpdf

 

منبع:romankade

نوشته دانلود داستان زندگی در شیفت دوم اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d9%81%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/feed/ 0
دانلود داستان زندگی نه تباهی من https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%87%db%8c-%d9%85%d9%86/ https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%87%db%8c-%d9%85%d9%86/#respond Wed, 21 Nov 2018 19:32:42 +0000 http://98iaa.ir/?p=177 دانلود داستان زندگی نه تباهی من نام داستان: زندگی نه تباهی من نویسنده: raha1381 (کاربر انجمن) ژانر:عاشقانه تعداد صفحات: ۱۸ خلاصه داستان: اعتماد کردم اما پشیمانم!! دختری ام که احساس می کند کل زندگی اش معنا شده در شکست و ...

نوشته دانلود داستان زندگی نه تباهی من اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
دانلود داستان زندگی نه تباهی من
دانلود داستان زندگی نه تباهی من

دانلود داستان زندگی نه تباهی من

نام داستان: زندگی نه تباهی من

نویسنده: raha1381 (کاربر انجمن)

ژانر:عاشقانه

تعداد صفحات: ۱۸

خلاصه داستان:

اعتماد کردم اما پشیمانم!!

دختری ام که احساس می کند کل زندگی اش معنا شده در شکست و شکست و شکست!!

۱۶سال بیشتر ندارم اما خستـــــــه ام!!

خسته ام از این زندگی که همه چیز ان بر مبنای دروغ است!!

چرا کسی نیست که بتوانم به او اعتماد کنم؟؟

من گناهکارم یا او؟!

چرا دیگر نمی توانم به کسی اعتماد کنم؟

چرا به این زودی بریدم؟

هـــــه چون او اینکار را کرد…

دختری ام که شکست خورده اما کسی نمی داند،همه او را یک دختر شادو خوشبخت می دانند،دختری که همه چیز دارد(پدر،مادر،پول،ثروت،و….)اما یک چیز ندارد ان هم قلبش است!!

قلبی که یک روز شکست،بخاطر ادمی که لیاقت نداشت!!

بخشی از داستان:

۱۳سالم بود و نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم،ساعت ۱۲شب بود که دیدم انلاین هست،یه حس،یه هوس بی ارزش بهم الهام شد و بهش پی ام دادم:

-سلام

-سلام شما؟

وقتی جواب داد قلبم تند تند کوبید،نمی دونم از عشق بود یا از اینکه باور نمی کردم این پسر مغرور که جواب هیچ دختری رو نمی داد جوابمو داده؛پشیمون شدم و نوشتم:

-ببخشید اشتباه فرستادم.

-خواهش می کنم،اشکالی نداره.

-بای-بای.-دانشگاهی؟-هنوز داری اشتباهی می فرستی؟

-نه.-پس اشتباهی نفرستادی.-نه-خب در خدمتم.-نگفتی؟-چی رو؟

-اینکه دانشگاهی یا نه؟-خب شما که خودتو معرفی نکردی!

 

-یه اشنا.-خب اسمتون؟-بیخیال بای.

 

ﺑﺎز ﻫﻢ ﯾﻪ ﺳﻮاﻟﯽ ﺑﻪ ذﻫﻨﻢ رﺳﯿﺪ و ﻧﺰاﺷﺘﻢ ﺑﯽ ﺟﻮاب ﺑﻤﻮﻧﻪ و ﻧﻮﺷﺘﻢ:

-داﻧﺸﮕﺎﻫﯽ؟ -ﻫﻨﻮز داري اﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﯽ؟ -ﻧﻪ.

-ﭘﺲ اﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎدي. -ﻧﻪ ﺧﺐ در ﺧﺪﻣﺘﻢ. -ﻧﮕﻔﺘﯽ؟

-ﭼﯽ رو؟ -اﯾﻨﮑﻪ داﻧﺸﮕﺎﻫﯽ ﯾﺎ ﻧﻪ؟

-ﺧﺐ ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﺧﻮدﺗﻮ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻧﮑﺮدي!

-ﯾﻪ اﺷﻨﺎ.

-ﺧﺐ اﺳﻤﺘﻮن؟ -ﺑﯿﺨﯿﺎل ﺑﺎي. -ﯾﮑﯽ از دوﺳﺘﺎﻣﯽ اره؟ -دوﺳﺖ ﻧﻪ اﺷﻨﺎ.

-ﺧﺐ ﯾﻪ راﻫﻨﻤﺎﯾﯽ ﺑﮑﻦ.

-دﺧﺘﺮ ﻣﻌﻠﻢ ﻋﺮﺑﯿﺖ.

-دﺧﺘﺮ ﻣﻌﻠﻢ ﻋﺮﺑﯿﻢ؟واﻻ ﯾﻪ ﻣﻌﻠﻢ ﻋﺮﺑﯽ داﺷﺘﯿﻢ ﺣﺴﯿﻨﯽ ﺑﻮد ﺟﻮن ﺑﻮد.

-ﺧﺐ اوﻧﯿﮑﯽ.

-اﺧﻪ ﮐﺪوم؟ -ﻧﻤﯿﮕﻢ ﺑﯿﺨﯿﺎل ﺑﺎي.

-اﯾﻨﺠﻮري ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ،ﺑﮕﻮ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﯽ؟

-)ﺑﺎ اﯾﻨﮑﻪ ﻣﯽ دوﻧﺴﺘﻢ دوﺳﺶ دارم وﻟﯽ ﮔﻔﺘﻢ داداش(داداش ﺷﻬﯿﺎد ﻣﻨﻢ روژدا ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻣﺰاﺣﻢ ﺷﺪم ﺑﺎي.

-ﺟﺪي؟!

-اره.

-وﻟﯽ اون ﮐﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺴﺖ!

-ﭼﻨﺪ ﺳﺎل ﭘﯿﺶ ﻣﻨﻮ دﯾﺪي ﻓﮑﺮ ﮐﺮدي ﻫﻤﯿﻨﻄﻮري ﻣﻮﻧﺪم؟ ﺧﺐ ﻣﮕﻪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﺘﻪ ﯾﺎ ﮐﻼس ﺷﺸﻤﯽ ﯾﺎ ﻫﻔﺘﻢ.

-از ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺪوﻧﯽ؟

-ﻫﺮﭼﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ رﻓﺖ و اﻣﺪ دارﯾﻢ.

-اﻫﺎ.

-ﺧﺐ ﭼﯽ ﺷﺪ ﯾﺎد ﻣﻦ اﻓﺘﺎدي؟

-دﯾﺪم ﺷﻤﺎ ﺣﺎﻟﯽ از ﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ ﺣﺎﻟﯽ از ﺷﻤﺎ ﺑﭙﺮﺳﻢ.

. وﻗﺘﯽ ﺣﺘﯽ ﻧﻤﯽ دوﻧﻢ ﮔﻮﺷﯽ داري ، -ﻣﻦ ﭼﺠﻮري ﺣﺎﻟﯽ از ﺷﻤﺎ ﺑﭙﺮﺳﻢ

. ﺷﻤﺎ ﯾﺎدت ﻧﯿﺴﺖ ، -ﻣﻦ از ﺑﭽﮕﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﻮﺷﯽ داﺷﺘﻢ

 

دانلود فایل pdf

نوشته دانلود داستان زندگی نه تباهی من اولین بار در نودهشتیا. پدیدار شد.

]]>
https://98iaa.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%87%db%8c-%d9%85%d9%86/feed/ 0