دانلود رمان عشق بی پروا نودهشتیا
دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان عشق بی پروا نودهشتیا

دانلود رمان عشق بی پروا نودهشتیا
دانلود رمان عشق بی پروا نودهشتیا

نام رمان: عشق بی پروا

نویسنده:مطهره

ژانر : عاشقانه

تعداد صفحات : ۳۲۵

خلاصه رمان:

این یه رمان طنزه صرفا جهت خنده  نویسنده این رمان دوست داره نظرات شما و بدونه تا با انگیزه ی بیشتری به رمان ادامه بده و ممنون میشه نظراتتون رو بهش بگید و ممنون تر میشه اگه مشکل هارو بهش بگید در ضمن در هنگام خواندن رمان برای سلامتیه دختر رمان هم دعا کنید..

بخشی از رمان:

سرم رو انداخته بودم پایین و میخندیدم دستم رو دلم بود رها اومد جلو مثال منت کشی
زانو زد جلو پام و گفت:عه اجی تو که اینقدر بیشعور و بی جنبه نبودی ببخشید دیگه
نفهمیدم کردم در ضمن اب روشنایی میاره زیاد هم بود چه بهتر کال نور باال میزنی میری
بیرون
اح اح اح چقدر ضایع منت کشی میکنه ازمن که گذشت بیچاره دوست پسر ایندش شوهر
نمیکنه؟ که ترشیده ی بدبخت
رها:اجی اشتی کن دیگه خب شوخیدم بیشور
دلم از خنده درد گرفته بود ولی حرف میزدم میرسیدم و ضایه میشد چیزی نگفتید که
صدام زد
رها:اجی رانی جوننممم
ای بابااااااااا وسط منت کشی هم دست برنمیداره هااا رانی هفت جد و ابادته
بازم جواب ندادم که جیغش رفت هوا..

 

دانلود فایل pdf

دانلود فایل apk

 

منبع:romankade

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دانلود رمان عاشقانه
دانلود رمان فرار از خواب

دانلود رمان فرار از خواب   تا به حال دیده اید کسی از خواب فرار کند؟ از شب؟! مردی به حال اقرار، پیر شده در ایام جوانی! مردی مرموز و بی رحم سالهاست که به دنبال گمشده ایست که از گذشته هایش گم کرده. در این راه از هیچ مانعی …

دانلود رمان عاشقانه
دانلود رمان هیرکان

دانلود رمان هیرکان   هیرکان قدیسه ای از جادوگران که اعتقاد به خدای یگانه ندارد و مردی بت پرست است. او طی گذشته‌ای تلخ ناپدید می‌شود که همه خیال می‌کنند او فوت شده و ثولن کسی که راه استادش هیرکان را ادامه می‌دهد اما یک عشق باعث می‌شود او یگانه …

دانلود رمان عاشقانه
دانلود رمان صلیب عشق

دانلود رمان صلیب عشق آدمها یکبار عمیقاً عاشق میشوند،چون تنها یکبار نمی ترسند که همه چیز خود را از دست بدهند؛اما پس از همان یکبار،ترس ها آنقدرعمیق‌میشوند که عشق دور می‌ایستد. رمان صلیب عشق نویسنده:پردیس‌ نیک‌ کام قسمتی از رمان :نودهشتیا اخرین بشقاب توی سینگ رو هم اب کشیدمو دستامو …