دانلود رمان دختری به نام یاس
دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان دختری به نام یاس

دانلود رمان دختری به نام یاس
دانلود رمان دختری به نام یاس

نام رمان: دختری به نام یاس

نویسنده: پانیذ سلیمی

ژانر : عاشقانه

تعداد صفحات : ۸۶

خلاصه رمان:

مهشید نام دختری ۲۰ساله است که عاشق یکی از فامیلهای خود به نام امیر است. امیر
هم اورا دوست دارد و قصد ازدواج دارند اما برادر بزرگ مهشید به او اجازه ازدواج با امیر را
نمیدهد. بعد از مدتی پدر مهشید در حین سفر تصادف میکند و تنها مسافر او ضربه مغزی
می شود. وقتی مهشید برای چندبار به خانه مقتول میرود تا رضایت بگیرد ، پدر آن مسافر
میگوید: ازدواج تو با آن یکی پسرم شرط بخشوده شدن پدرت است…..

بخشی از رمان:

تا برسم خونه ساعت نزدیک۰ بود به شدت گرسنه بودم .در زدم و سعید درو باز کرد.
_سالم آجی چطوری ؟؟
_خوبم تو چرا امروز نرفتی دانشگاه؟؟
_ حوصله نداشتم برم حاال بیخیال. امروز چطور بود؟؟ امتحانا رو خوب میدی یا نه؟؟
_ آره… سعید وللش این حرفارو، نهار چی داریم؟ دارم میمیرم از گشنگی دارم ضعف
میکنم
_اوممممم ماکارونی داغ و خوشمزه……
_به به…راستی مامان کجاست؟؟؟
_ رفته خونه مرضیه خانم برا بدنیا اومدن نوه اش …
_نوه اش ؟ بچه سایه ؟؟؟ سایه مگه ازدواج کرده بود؟؟

دانلود فایل pdf

دانلود فایل apk

 

منبع:romankade

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دانلود رمان عاشقانه
دانلود رمان فرار از خواب

دانلود رمان فرار از خواب   تا به حال دیده اید کسی از خواب فرار کند؟ از شب؟! مردی به حال اقرار، پیر شده در ایام جوانی! مردی مرموز و بی رحم سالهاست که به دنبال گمشده ایست که از گذشته هایش گم کرده. در این راه از هیچ مانعی …

دانلود رمان عاشقانه
دانلود رمان هیرکان

دانلود رمان هیرکان   هیرکان قدیسه ای از جادوگران که اعتقاد به خدای یگانه ندارد و مردی بت پرست است. او طی گذشته‌ای تلخ ناپدید می‌شود که همه خیال می‌کنند او فوت شده و ثولن کسی که راه استادش هیرکان را ادامه می‌دهد اما یک عشق باعث می‌شود او یگانه …

دانلود رمان عاشقانه
دانلود رمان صلیب عشق

دانلود رمان صلیب عشق آدمها یکبار عمیقاً عاشق میشوند،چون تنها یکبار نمی ترسند که همه چیز خود را از دست بدهند؛اما پس از همان یکبار،ترس ها آنقدرعمیق‌میشوند که عشق دور می‌ایستد. رمان صلیب عشق نویسنده:پردیس‌ نیک‌ کام قسمتی از رمان :نودهشتیا اخرین بشقاب توی سینگ رو هم اب کشیدمو دستامو …