دانلود رمان بالاتر از سیاهی
دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان بالاتر از سیاهی

دانلود رمان بالاتر از سیاهی
دانلود رمان بالاتر از سیاهی

نام رمان: بالاتر از سیاهی

نویسنده: آریا امینی-نگین حسینی

ژانر : عاشقانه

تعداد صفحات : ۶۷۷

خلاصه رمان:

دو خواهر دوقلو به نام مانیا و ساحل
دوقلوهای ناهمسان
که هیچ شباهتی به هم ندارند.
مانیا عاشق میشود و با مرد مورد علاقه اش ازدواج میکند اما ساحل
پدرش اجازه نمیدهد که با پسر موردعلاقه اش ازدواج کندو….
روزگار مانیا وقتی سیاه میشود
که خواهر و همسرش را شب تولدش درحال رابطه میبیند و  وقتی که پدرش مانیای باردار را مجبور به سقط جنین پنج ماهه اش برای حفظ ابروی ساحل میکند و …………

#پایانی_خوش

بخشی از رمان:

_یوهوووو من اومدم کسی خونه نیست
ساحل:چرا من هستم بیاتواتاقم
_سالم اجی جووونم خوبی ؟؟وای نمیدونی کیاامروز دیدم
_کی؟
_پویا علیاری همون خواننده خوش تیپه
_وای واقعا کجا دیدیش

_توی پارک نازلی افتاده بود دنبالم منم داشتم فرار میکردم یه لحظه برگشتم ببینم نازلی
دونبالم هست یانه که خوردم بهشو دوتایی افتادیم زمین
وای نمیدونی چه بوییی میداد چقدر تنش گرم بود وای چشاشو بگو
_گمشو دختره بی حیا خجالتم نمیکشه
_وا چرا خجالت بکشم تازه نمیدونی چطور نگام میکرد..

دانلود فایل pdf

دانلود فایل apk

 

منبع:romankade

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دانلود رمان عاشقانه
دانلود رمان فرار از خواب

دانلود رمان فرار از خواب   تا به حال دیده اید کسی از خواب فرار کند؟ از شب؟! مردی به حال اقرار، پیر شده در ایام جوانی! مردی مرموز و بی رحم سالهاست که به دنبال گمشده ایست که از گذشته هایش گم کرده. در این راه از هیچ مانعی …

دانلود رمان عاشقانه
دانلود رمان هیرکان

دانلود رمان هیرکان   هیرکان قدیسه ای از جادوگران که اعتقاد به خدای یگانه ندارد و مردی بت پرست است. او طی گذشته‌ای تلخ ناپدید می‌شود که همه خیال می‌کنند او فوت شده و ثولن کسی که راه استادش هیرکان را ادامه می‌دهد اما یک عشق باعث می‌شود او یگانه …

دانلود رمان عاشقانه
دانلود رمان صلیب عشق

دانلود رمان صلیب عشق آدمها یکبار عمیقاً عاشق میشوند،چون تنها یکبار نمی ترسند که همه چیز خود را از دست بدهند؛اما پس از همان یکبار،ترس ها آنقدرعمیق‌میشوند که عشق دور می‌ایستد. رمان صلیب عشق نویسنده:پردیس‌ نیک‌ کام قسمتی از رمان :نودهشتیا اخرین بشقاب توی سینگ رو هم اب کشیدمو دستامو …